با سلامی چند باره پیرو سالهای مختصر گذشته ای که میوووووومدیم باهم میگفتیم میخندیدیم درهمین مکان که ملاحظه میکنید ، الان که فکر میکنم مبینم اینجا واسه خودش یه سفره خووونه بووود اما حالا مبینید چقدر سوتو کور شده بچه های قدیمو هیچکدومووو نتونستم پیدا کنم انگار دیگه خیلی بزرگ شدن یا شایدم حوصله نوشتنو ندارن یاد اون روزا بخیر، یاد سها بخیر همیشه دوستش داشتم ، یادش بخیر شیدای خل و چل الانم گاهی اوقات توی دانشگاه مبینمش ، یادش بخیر مرجان با داستانای هری پاترش ، یاد میلاد بخیر، یاد سامان بخیر یاد ریحانه بخیر که معلوم نیس کدوم ... یاد یاقوت بخیر ، یاد نارسیسا بخیر و یاد هـــلن ، هلنو خیلی دوست دارم اما اووونم داره ساز جدایی میزنه و میخواد دیگه نیاد و یاد خیلیای دیگه بخیر که الان اسمشونوو یادم نیس یاد نسترن عزیز و داداش خوبشم بخیر.نمیدونم شاید بهتر بود منم بر نمیگشتم اما با اینکه خیلی سرم از گذشته شلوغ تر شده برگشتم امیدوارم بازم بتونم اینجارو پاتوق کنم و امیدوارم بچه ها دوباره یکی یکی دور هم جمع بشن من میخواستم بنویسم که در این مدت که نبوودم کجا بودم برای چی بودم و چه کارایی که نکردم اما ترجیح دادم این پست یادبودی باشه از بروبچ قدیم که بگم من هیچوقت فراموش نکردم . تا دفعه بعد که میام شایدم نیام اما میام یعنی فکر میکنم که میام که باید بیام و حتما میام بای بای ![]()
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 16:51 توسط باران ( شراره )
|

بزودی در این مکان مطلب تازه ای نوشته خواهد شد![]()
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 23:39 توسط باران ( شراره )
|

سال نو همگی مبارک خب الان حالتوووون چطوره بعد چند روز تعطیلاتوووو مسافرتوووو بخور بخواب آرزوووو میکنم سال خوبی داشته باشیم یکی از برنامه های فوووق مهم الانم اینکه خودمووو آماده کنم برای امتحانات آخر سال تا بتووونم کل واحدامووو پاس کنم تابستووون امسال کلی برنامه دارم که مهترین اووونا با اجازه بزرگترا بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــعـــــــــــــــــــــــله خلاصه مام از حووول حلیم افتادیم تووووو دیگ به شمام سفارش میکنم تا این حلیمه سرد نشده خووودتونووو بندازین توووش برنامه بعدی تقریبا اواخر مرداد ماه یه سفر 17روزه دارم به روسیه، هم گردش ولی بیشتر به خاطر تحقیق میرم بعدش دوباره باید خووودمو آماده کنم برای سال تحصیلی جدید سال 85 سال خوووبی برای من بووود امیدوارم سال 86 ادامه خوبیهای سال قبل برای همه باشه. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 17:10 توسط باران ( شراره )
|

امسالم با تمووووم خوبیا و بدی یاش داره نفسای آخرشو میکشه حالا من دیگه بیست و دو ساله شدم---------تولدم مبارک سالگرد وبلاگم گذشت------------------------تبریک میگم تنها چیزی که دووووس دارم بش فک کنم بر خلاف گذشته فقط دانشگاست ترم بعدی رو میخوام بیشتر واحد بردارم میخوام اینقد درس بخوووونم اینقد درس بخووووونم اینقد درس بخوووونم تا یهووووووووووووووووووووووو بشم این ازاین که اینهمه دوستای رنگی تووونت دارم خیلی خوشحالم،هیچوقت اینهمه دوست نمیتووووستم یه جا گیر بیارم ای کاش میشد همدیگرو میدیدیم دوووووس دارم اسم تک تک شمارو اینجا بنویسم ازتووون قدر دانی به عمل بیاورم اما چه کنم مجال تنگ است و فرصت گرانبها و چه بسا کی حال داره تایپ کنه لذا در پایان حال من اینجا خووووب است ملالی نیس جز دوری شما به خانواده سلام جوووووش ما را برسانید و بگوووویید خانه ای خریده ام بی در بی دیوار بی پنجره هی بخند![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 14:57 توسط باران ( شراره )
|

سلام جیگر جوووووونا خووووفیـــــــــــــــــــد؟؟ منم خووووووفم به قووووول یه دوونه از بروبچ بی معرفت بی مرام که همش تووووو وبلاگش مینویسه رفقا،رفقا دوووس ندارم اسمشووو بیارم چووون خیلی بی معرفته شما نمیشناشینش بزارین اصلا یه اعتراف کنم،من اصلا نمیدوونمستم وبلاگ ینی چی،زیاد تووو نت نمی یووومدم اووون منو با وب نویسی آشنا کرد،اووومدم دیدم بدک نیس خوشم اوومد یه وب درست کردم موندگار شدم حالا خوودش گذاشته رفته،وقتی برای خوودم وب درست کردم قوول دادیم نزاریم به قوول خودش رفقا توو نت بفهمن همدیگرو میشناسیم،حالام نمیخوام بندو آب بدم ولی چوون یه جای خیلی دوری رفته چند وقته ازش بیخبرم بی معرفت اوایل تلفن میزد اما حالا دیگه یه زنگ خشک و خالی هم نمیزنه اینارو گفتم اگه یه وقت سرو کلش تووو نت پیدا شد بفهمه خیلی بی معرفته فهمیدی خیلی بی معرفتی خیلی یه چیز دیگه ام میخوام بهش بگم من دیگه هیچ تعهدی نسبت به تو ندارم امیدوارم متوجه منظورم شده باشی![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 0:0 توسط باران ( شراره )
|

بعضي موقع ها آدما با تموووم موقعيتا و امكاناتي كه دارن هيچ چيز خوشحالشووون نميكنه نه ميخوان بخندن نه دوس دارن گريه كنن نه اشتها دارن چيزي بخوووورن نه دلشووون ميخواد كسيوو ببينن خلاصه حالشووون خيلي گرفتس،مثل حالاي من،خيلي حالم گرفتس،اصلا حس عاشقي نيست پري روز تووو ماشين راديو روشن كرده بوودم،مجريه ميگفت كم گوي ولي گزيده گووي من نميتوونم هم كم بگم هم گزيده بگم خيلي دوس دارم اوون چيزي كه ته دلم هست بگم اما نميتوونم واقعا نميتونم بگم ديگه نميتووونم بنويسم
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 23:30 توسط باران ( شراره )
|

سلام
خوبين هنوووووز ؟؟؟
شراره هستم ![]()
نميدونم چي بنويسم اي كاش ميشد همه دور هم جمع ميشديم شما ميپرسيديد منم اگه دلم
ميخواست جواب ميدادم![]()
اول از همه بگم من يكشنبه گذشته سالم برگشتم اما حسابي گونه هام گل انداخته![]()
حالا كه ميخوام بگم بزاريد از همون اولش بگم البته اگه دوس داريد اگرم دوس نداريد لطف كنيد همين
حالا بدون كوچكترين تاخير زود از وبلاگم بريد بيرون![]()
آخرين جمعه شب آذر ماه ساعت 9 دارم توو اتاقم ساكمو ميبندم مامانو عزيز تن تن ميان توو اتاق
سفارشات لازمو ميكنن مامان ميگه لباس گرم بيشتر ور دار
عزيز ميگه هر هله هوووله كه گيرت اومد
نخوري توو شهر غريب
مامان ميگه شراره از بچه ها جدا نشي
عزيز يه مشمبا چيپس پفك تخمه
كرانچي بادوم زميني لواشك برام مياره ميگه توو راه با دوستات بخووورمن آخرش نفهميدم عزيز براي چي
گفت هله هووله نخور ![]()
بالاخره اوون شب صبح شد ساعت 5 با صداي عزيز از خواب بيدار شدم ساعت7 از جلوي دانشگاه حركت
بووود بابا آماده بوود تا دانشگاه همراهيم كنه تووي راه كلي پندو اندرز دلسوزانه پدرانه جذب مغزم شد
آخرشم با گرفتن مقداري وجه نقد كه توو داشبورد ماشين مختص من جاسازي شده بوود بايه بوس
آبداراز آخرين نماينده كانون گرم خانوادم جدا و به جمع بروبچ دانشگاه پيوستم تقريبا همه خودشونو
رسونده بودن از بچه هاي گروه خودمون هنوز هانيه و فرانك نيومده بودن كه اونام بعداز يه ربع سروكله
نحثسشون پيدا شد.دم برو بچ هماهنگی دانشگاه خيلي گرم يه اتوبوس رديف كرده بودن توووپ اسكانيا
آلبالوويي روش نوشته بوود همسفر توو برو سفر سلامت خلاصه رديف.همه سوار شديم البته به طور
كاملا اسلامي دخترا جلو پسرا عقب ولي از هموون اولش تابلو بوود اين بچه هارو نميشه تا اون آخر
كنترل كرد حالا وارد جزئيات نشيم
ساعت نزديكاي 10 رسيديم به شهر قم بعداز يه توقف مختصر
حركت كرديم حدود ساعت 1 به اصفهان رسيديم بعدش كاشان اردكان ميبد فك كنم از نائينم رد شديم
تااينكه ساعت 7 شب به يزد رسيديم در طول مسير اونقدرخوش گذشت كه اصلا متوجه نشديم چطور
رسيديم آقاي راننده دس فرمونش حرف نداشت خيلي باحال رانندگي ميكرد ![]()
برخلاف تصورم كه فكر ميكردم اونجا خيلي سرده ولي اصلا سرد نبود نم نمك بارون ميومد هوام تقريبا 5
درجه بالاي صفر بوود.
ما با توجه به اينكه معماري ميخونيم دراين سفر حتما بايد نهايت استفاده رو ميبرديم چه بسا اينكه بين
بچه ها يك جو كاملا دوستانه ايجاد شده بوود كه فكر نميكنم هيچكدوم ازما هيچوقت خاطرات چند روز
باهم بوودن رو فرامووش كنيم.
همين الان از پنجره خيابونو نيگا كردم چقدر برف اوومده كل خيابوون سفيد شده الان انقدر دارم ذوق
ميكنم رو درختا پر از برف شده از ديشب بيرونو نديده بوودم من همين الان تصميم گرفتم فردا برم كوه
هركي دوس داره بياد 7 صبح ميدون تجريش ![]()
ادامه سفر نامم شامل تحقيقمه كه بايد مينوشتم لينكشو ميزارم هركي عشقش ميكشه بره بخونه اما
هركي خوند به عدد برام نمره بزاره ممنون ميشم.
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 20:1 توسط باران ( شراره )
|

امتحانا شروع شده كلي با خودم درگير شدم اعصابم خرد شده چسپ گير نميارم دوباره بچسبونم شرمنده همه شدم نتونستم تووووو اين چندروز بيام پيشتووون مار از پووونه بدش مياد جلوي در خونش سبز ميشه مااز هرچي دانشگاست نفرت داريم تازه ميخوان ببرنمووون سفر تحقيقاتي اووونم كجا تووو دل كوير بروبچ شنبه بر خلاف ميل باطنيم مجبوووورم به همراه لشكر علم و دانش عازم يزد بشم اوونم تووو اين سرما مغز خر خوردن اين استادا آخه الان چه وقت تحقيقه خودمون اينجا هزارتا كار داريم هي كار تراشي میكنن من ميگم دانشگاه درد سره اين آقا بابا همش گير ميده خب من برم سعي ميكنم امشب به همتووون سر بزنم ديگه من رفتم تا وقتي كه از يزد اگه زنده برگشتم باز ميام. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 21:8 توسط باران ( شراره )
|

خب دوباره سامبوليكم
خوبيد كه؟![]()
خوب نيستيد؟![]()
خب به من چه مگه من دكترم![]()
بروچ بيايد قووووول بديد تووو غم دانشگاه رفتن خودتونووو شريك من بدونيد نميتونم يه نفره بار اين غم
عظمي رو به دوش بكشم مخصوصا الانم كه امتحانات داره شروع ميشه بدبخت شدم ![]()
اينقد دوس دارم يه بمب گنده بزارم توو استادا منظورم توو دفترشووونه زرتو زرت امتحان ميگيرن حالم
ديگه ازاين امتحانا بهم ميخوره ![]()
طرف ديشب با زنش دعوا كرده يا چه ميدونم معلوم نيس كي زده توو برجكش امروز مياد دقو دليشو سر
ما خالي ميكنه امتحان ميگيره
استاده رو ميگما خيلي عوضيه![]()
خلاصه تصميم گرفتم زوري به خاطر ماشين برگردم دانشگاه تا در آينده بتووونم دانشمند شراره بشم اما
بزارين يه خورده كه گذشت دوباره ساز جدايي ميزنم بازم ميگم نميخوام برم مگه زوره ![]()
بابام اولش يه خورده چپكي نيگام ميكنه ولي بعد ميگه دخترم من صلاح تورو ميخوام اگه دوس داري نري
خب نرو ولي توو دلش ميگه واي به حالت اگه يه بار ديگه گذر پوست به دبا خووونه بيفته پوستشو
غلفتي ميكنم![]()
ولي منم بلدم چجوري فيلم بازي كنم كه يه وقت پوستموووو نكنه![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 17:56 توسط باران ( شراره )
|

امروز خيلي اعصابم خرده
از دست اين بابا از بس كه الكي گير ميده بعد ازاين همه چووونه زدن
خلاصه راضيش كردم ۱۰ ميليون وام قرض الپس نده ازش بگيرم تا يدونه ماشين بخرم![]()
هزارو يك شرط واسم ساندويچ كرده كه بايد همشووو قووورت بدم اوووونم بدون نوشابه ![]()
حالا با خوردن هزارتاش مشكلي ندارم اما هزارويكميه هضمش برام شده دردسر اساسي
به مباركيو ميمنت ازم ميخواد دوباره راست راست برگردم دانشگاه چراني ![]()
ميگم آخه پدرمن مگه اين همه آدم به قووول خودت تحصيل كرده باسواد فرنگ رفته با مدركشووون چه
غلطي كردن بگووو منم همين الان همووون غلطووميكنم![]()
چپكي نيگام ميكنه ميگه درست حرف بزن منم سرموو برميگردونم صداي تلويزيونو بلند ميكنم زير لبم
ميگم درست حرف بزن اه![]()
![]()
![]()
ولي آخرش چي بالاخره مجبورم غرورمو زير پام له كنم بگم قبووول![]()
اما آخه بروبچ عراضل توو دانشگاه چي ميگن؟؟نميگن براي يبارم كه شده نتوونستي تووو زنديگت خودت
تصميم بگيري يكيش همين شيدا سردسته خلافكاراي دانشگاه فقط كافيه از يكي آتو بگيره يا يكي يه
سوووتي رد كنه ديگه كارش با كرم الكاتبينه![]()
مگه نه شيدي![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 18:50 توسط باران ( شراره )
|
